هدانامه

 
نویسنده : هدا اقبالی - ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠
 

وقتی بهار باریدن  گرفت  تو در اتاق کارت   تنها مانده بودی و من به این حقیقت تلخ شناسنامه ای می اندیشیدم که من را تا ابد از تو جدا میکند.

آنگاه از دل مشغولی هایت تکان خوردی .و چای کم رنگت در فنجان  پر ترک لرزید. دستهایت شکل قاب یک عکس شد و رویای من را در بخار دید.

وقتی بهار باریدن  گرفت شعرهای من در پاهایم می جوشید و دوام قدم هایم به انتهای تو میرسید.

در شهر من . مجسمه ی مادری دست بر شانه ی فرزندش داشت  . همان شهری که تو در انتهای زوال ناپذیر دردهای ارثی پدرانمان بزرگ شدی  نوشتی نوشتی بزرگ شدی انقدر که دیگر مثل گوشهای مادربزرگ جز اخبار تلخ از موشک باران را نمی شنیدی. انقدر بزرگ شدی که رنجهایت عوض شدند. تو قاطی ادمهای بزرگ شدی و من در ته قصه ی حقیر مادربزرگم از خجالت لحظه ها جا ماندم.

حالا از میان همان راه پله های قدیمی هنوز میگذرم . برهنگی  حیاط کهنه مان هر روز می لرزانتم .هنوز از گربه می ترسم  ولی در میان این همه رنگ بهانه نمی اورم برای به تو اندیشیدن .


 
 
عروسی روباه ها
نویسنده : هدا اقبالی - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠
 

دالان آلویی درختان تنیده در هم  ؛حس بوی افسرده ی تابستان های زود رس جوانی را در خیالم می پروراند  بی آنکه بر تصور کودکی هایم درنگی کند .روباهها روباهها در لا به لای بوته های سن من در آرزوی عروسی دختر بارانند. و زندگی برای لحظه های من ابری است اما نمی بارد. دریچه های خیره روحم هر عصر در آغوش تپنده ی ظلم می خفتد و بی آنکه بداند کلاغ قصه ام هر روز با شعر ساده روباهها می رقصد . اما در میان این هیاهو کتابم گم می شود و در میان این دالان پیاپی به دنبال آن شعر معروف می گردم.سخت بر حافظه ام فشار می آورم باورم نمی شود  در میان خرده کاغذهای ریخته بر زمین صفحه ای پاک لرزهام می اندازد. بیست و شش سال از عمرم را بر جوهر  کاغذ می بینم . دلم می خواهد بخندم اما لبانم پر طعم آلو می شود آلو آلو . اما من که آلو نمی خواستم ! پس من  این همه سال عمر کرده ام کودکی ام کجاست من که هنوز ......... اما باز تا می خواهم فکر کنم  روباهی از کنار ذهنم عبور مکند . سر گیجه ی عجیبم با بوی نم نم باران  محو می شود .همهمه ای ژرف در گوشه های جنگل به گوشم می خورد . با ناباوری شادی میکنند واز میان حرفها  نامم را می شنوم .در میان دالان پیچ در پیچ کودکی حلزونی میبینم که  خانه به دوش نداشتنش متعجبم می کند. عروسی روباهها آغاز می شود . نگاهی می اندازم ترس تمام وجودم را بر می دارد ، روباه ها همه به سمت من می آیند.بیست و شش دالان آلو پیچش صدا در جنگل و چاله های خندان .از رازی عجیب سر در می آورم . من عروس بارانی روباه ها هستم.